این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است.
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.
خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.
این شخص در حین خراب کردن دیوار در بینآن مارمولکی
را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .
وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد
این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!
چه اتفاقی افتاده؟
مارمولک ده سال درچنین موقعیتی زنده مونده !!
در یک قسمت تاریک بدون حرکت.
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.
تو این مدت چکار میکرده؟
چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه
مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شدیدا منقلب شد.
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه کس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام . یکی ذوق میکند که ترا بر روی برنج نوشته،یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،یکی ذوق میکند که ترابا طلا نوشته ،یکی به خود میبالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ،آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند " احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،خواندن تو آز آخر به اول ،یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ،حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو . آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم
من در این ظلمت شب خیره به دنبال توام
من در این سردی غم گوش به آوای توام
آتش عشق وجودم زتو سرخی دارد
آسمان دل من تیره و من چشم به دیدار توام
دوباره فصل به تو رسیدن
دوباره دل بستن به تو
دوباره یاس و اقاقى
باز به عشق خیالى
دوباره دیوانۀ تو
گریۀ پشت دیوار
دوباره خیس عشق
باز اشک ستاره
یه حرف نیمه کاره
دوباره یه سبد پر از شقایق
دویدن و ترسیدن
به تو ای قلۀ نور
دوباره با ترانه
دوباره با ترانه
من مرده ام...
میبینی؟!
پدر روزنامه مى خواند اما پسر کوچکش مدام مزاحم مى شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه اى از روزنامه را که نقشه جهان را نمایش مى داد جدا کرد و قطعه قطعه نمود و به پسرش داد و گفت:« بیا کارى برایت دارم. یک نقشه دنیا به تو مى دهم، ببین مى توانى ﺁن را دقیقا همان طور که هست بچینی؟»
دوباره سراغ روزنامه اش رفت. مى دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است. اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه کامل برگشت.
پدر با تعجب پرسید:« مادرت به تو جغرافى یاد داده؟»
پسر جواب داد:« جغرافى دیگر چیست؟ پشت این صفحه تصویرى از یک ﺁدم بود. وقتى توانستم ﺁن ﺁدم را دوباره بسازم، دنیا را هم دوباره ساختم!»
سلام
من ابوالفضل هستم و 6 سال تو سیستم بلاگ اسکای وبلاگ نویسی مستمر کردم و بنا به دلایلی وبلاگ 6 سالمو حذفش کردم و این وبلاگ و نیتی جدید و آرزوهای بزرگ راه اندازی میکنم که البته اینکار به لطف یکی از بهترین بنده های خدا میکنم باشد تا راهی بیابم برای جبران همه خوبیهایش.
چهارشنبه بیست و یکم بهمن ماه سال یکهزارو سیصد و هشتاد و هفت