روزی مردی خواب عجیبی دید. او دید پیش فرشته هاست و به کارهای انها نگاه می کند هنگام ورود دید دسته بزگی از فرشتگان سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی که از زمین توسط پیکها می رسند باز می کنند و داخل جعبه می گذارند مر د از فرشته پرسید شما چکار می کنید ؟
فرشته گفت : این بخش دریافت نامه است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم .
مرد جلوتر رفت دید تعدادی فرشته را دید کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و انها را توسط پیکها به زمین می فرستند مرد پرسید شما چکار می کنید؟
یکی از فرشته ها با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است ما الطاف و رحمتهای خداوند را برای بندگان می فرستیم .
مرد کمی جلوتر رفت دید یک فرشته بیکار نشسته مرد با تعجب از فرشته پرسید شما چرا بیکارید ؟
فرشته گفت : اینجا بخش تصدیق جواب است مردمی که دعایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند .
مرد از فرشته پرسید بنده ها چطور می توانند جواب بفرستند ؟
فرشته پاسخ داد بسیار ساده است فقط کافیه بگویند * خدایا شکر *
گل من گریه مکن
که در آینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
گل من گریه مکن
سخن از اشک مخواه
که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات
بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم
چه غمی در دل ماست
گل من گریه مکن
اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل من گریه مکن
که در آیینه ی اشک تو غم من پیداست
فطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
گل من گریه مکن
تازه داریم به مشکلات بزرگ بر می خوریم
خدایا به عظمت و جلال و جبروتت خودت کمکمون کن
بوسه صادقانه مرا بر پیشانی ات بپذیر تا من به یقین برسم که تو وجود داری، دروغ نیستی!
فریب نیستی
من در میان دریایی ایستاده ام و شن های ریز طلایی ساحل را درون دستانم گرفته ام. ببین
چگونه از لای انگشتان مرتعش وفشرده ام می لغزند و به دریا فرو می ریزند! مشت هایم را
سخت تر می فشارم تا شاید بتوانم شن ها را درون دستانم نگاه دارم.
اما افسوس که هر چه سخت تر می فشارم، شن ها به سرعت و پوزخند زنان از لای انگشتانم
فرو می ریزند و من اشکی چند از دیدگان فرو می ریزم!
آه خدایا، چرا من نمی توانم آن ها را در آغوشم بفشارم. خدایا آیا من نمی توانم حتی دانه ای
ریز از این شن ها را از دست امواج بی رحم دریا نجات بخشم !؟ آه
خدایا، آیا عشق را نیز نمی توان هیچ گاه در دستان خویش نگه داشت!
آیا تمام چیزهایی که ما می بینیم، یا می پنداریم که می بینیم! چیزی نیست جز رویایی در
خواب ؟؟
NA
شکسپیر میگه : کسی رو که دوست داری هر چند وقت یه بار بهش یاد آوری کن که دوسش داری تا فراموش نکه که قلبی واسش می تپه!
AB
سلام
امروز خیلی ازش خجالت کشیدم!!! برام سنگ تموم گذاشت !!! نمیدونم ازت چه جوری تشکر کنم ؟! زبونم قاصره!!!!!!!!!!!
تصمیم گرفته ام با تو باشم .. برای تو ..
با تو بودن زیبا و دلنشین است .هیچ احساسی را برتر از حسی که با تو دارم نمی دانم .
احساس بودن ، احساس غرور و احساس زندگی
برایم قابل تصور نبود ...
هیچگاه تصویر نمی کردم با تو بودن را
آنقدر تو را معصوم و زیبا می دیدم که نمی دانستم خداوند به چه بهانه ای مرا در کنار تو خواهد گذاشت!
به چه بهانه ای ؟!
خدا بهانه اش را در او دید ، شاید اگر او را بهانه نمی کرد من بهانه ای نداشتم برای با تو بودن ..
شاید اگر او را از تو دور نمی کرد من هیچگاه خود را به تو نزدیک نمی یافتم !
شاید او بود بهانه ما ...
گرچه من نمی خواستم نزدیکی به تو را به قیمت دوری از او...
می دانم که در پس همه این بهانه ها حکمتی است که از آن بی خبرم!
رسیدن به تو را از کسی خواستم که هیچگاه باور نداشتم بشنود صدایم را ..
من تو را از او خواستم و او نیز به من آنچه را داد که خواسته بودم ..
اگر چه احساس می کردم دیر صدایم را شنیده ولی می دانم در این نیز حکمتی است که از آن بی خبرم!
NA
هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است...
می خواهم با کسی بروم که دوستش دارم.نمی خواهم بهای همراهی را با حساب و کتاب بسنجم،یا در اندیشه خوب و بدش باشم.نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه ! می خواهم با کسی بروم که دوستش می دارم
AB