-
تقدیم به ...
چهارشنبه 19 فروردینماه سال 1388 20:34
-
درد
دوشنبه 17 فروردینماه سال 1388 14:01
شیرین و فرهاد چرا ازدواج نمیکردن ؟ حالا چرا ازدواج نمی کنن ؟ اگر در گذشته فرهاد برای رسیدن به شیرین باید تنها از بیستون رد می شد ؛ حالا باید از چند صد ستون رد شود !!!!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 فروردینماه سال 1388 13:59
-
تو تو تو تو تو
جمعه 14 فروردینماه سال 1388 13:17
وقتی با تو آشنا شدم درخت مهربانیت آنقدر بلند بود که هرچه بالا رفتم آخرش را ندیدم. معجون زیبایت آنقدر شیرین بود که هر چه نوشیدم سیراب نشدم و دریای عشقت آنقدر وسیع بود که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را ببینم و سرانجام در آن غرق شدم AB
-
بوسه
سهشنبه 11 فروردینماه سال 1388 18:32
انسان با سه بوسه تکمیل می شود 1-بوسه مادر که با آن با یه عرصه خاکی می گذاری 2- بوسه عشق که یک عمر با ان زندگی می کنی 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابدیت می گذاری AB
-
نازنینم
شنبه 8 فروردینماه سال 1388 23:32
نازنینم تو برایم زیباترین ترانه بهاری هستی ، زیباترین حضور،زیباترین آرزو و عاشقانه ترین نجوای زندگی من سبزترین روزها را در حضور تو می جویم.. با تو بودن برایم جاودانه ترین نغمه زندگیست ... وجود من با حضور تو معنا می یابد.. تو رویایی ترین خواسته زندگی منی .. به خاطر تو خورشید را قاب می کنم و بر دیوار دلم می زنم.. به...
-
فقط تو را میخوانم
سهشنبه 4 فروردینماه سال 1388 17:05
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم AB
-
فقط تو!
دوشنبه 3 فروردینماه سال 1388 00:20
امشب گویی یکباره تمام اندیشه ام را از من گرفته اند و بجای آن فقط نام تو را نقش بسته اند. هر چه میکنم مرغ سرکش دلم را ازاوج گرفتن در آسمان لایتنهی اندیشه هایم به زیر بیاورم تا نغماتی بسرایم که سوز درونم را بازگو کند، نمیتوانم باور کن هیچ زمان اینگونه خود را خوشبخت احساس نکرده ام؛ بعد از سالها خود را خوشبخت احساس میکنم...
-
عید نوروز مبارک
جمعه 30 اسفندماه سال 1387 11:01
فرارسیدن نوروز باستانی یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم بر همه ایرانیان پاک پندار راست گفتار و نیک کردار خسته باد AB NA
-
قلب
چهارشنبه 28 اسفندماه سال 1387 20:29
برای زیستن دو قلب لازم است . . . ق لبی که دوست بدارد . . . ق لبی که دوستش بدارند . . . ق لبی که هدیه کند . . . ق لبی که بپذیرد . . . ق لبی که بگوید قلبی که جواب بگوید . . . ق لبی برای من . . . ق لبی برای انسانی که من می خواهم . . . تا انسان را در کنار خود حس کنم . . . شاملو AB
-
پایان!!
چهارشنبه 28 اسفندماه سال 1387 19:41
لیلی گفت: « پایان قصه ام زیادی غم انگیز است. مرگ من. مرگ مجنون. پایان قصه ام را عوض می کنی؟» خدا گفت: «پایان قصه ات اشک است اشک دریاست دریا تشنگی است و من تشنگی ام. تشنگی و آب.. پایانی از این قشنگ تر بلدی؟» لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد. خدا خندید… NA
-
مهمترین
دوشنبه 26 اسفندماه سال 1387 23:35
افسونی دارد سیاهی گیسوانت که مرا از آن رهایی نیست ... AB
-
از خدا پرسیدم
دوشنبه 26 اسفندماه سال 1387 23:17
از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر، با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز. شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است، فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید. مهم این...
-
برای تو
دوشنبه 26 اسفندماه سال 1387 21:47
اگر بغض خود را در لابه لای نگاه معصومت پنهان می کنم از غرورم نیست! اگر برای داشتن دستان تو گریه ام را می دزدم از غرورم نیست! اگر غرورم را در پیشگاه حضورت تکه تکه بر زمین می سایم از غرورم نیست! اگر برای ادعای جمله ای عاشقانه از تو شرمم می شود از غرورم نیست! اگر خنجر نگاهم را در غلاف چشمان آرامت به سجده می برم برای آن...
-
دوست داشتنی ترین
دوشنبه 26 اسفندماه سال 1387 00:00
دوستت دارم بهترین کلمه ای است که می توانم با تمام وجود آن را تقدیم تو کنم و آن را با آهنگی عاشقانه بر روی صحنه زندگی وبا صداقتی دل انگیز بنوازم. دوست داشتنت باغ سرسبزی است که در دل من تا ابد سبز باقی خواهد ماند... NA
-
جاده ای ست زیبا....
یکشنبه 25 اسفندماه سال 1387 15:48
-
روزی پیر خواهی شد
یکشنبه 25 اسفندماه سال 1387 15:31
مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجرهشان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه. بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج...
-
فرشته
پنجشنبه 22 اسفندماه سال 1387 15:12
به فرشته ام میگویم:« از اینجا تا آرزوهاى من چقدر راه است؟ من کى به ته رویاهایم میرسم؟ من از قضا و قدر واهمه دارم. من از تقدیر میترسم. از سرنوشتى که خدا برایم نوشته است. من فصل آینده را بلد نیستم. از صفحه هاى فردا بى خبرم. کاش قلم دست خودم بود، کاش خودم مى نوشتم...» فرشته ام به قلم سوگند مى خورد و آن را به من مى دهد و...
-
زیبا بود خواستم شمام ببینین
چهارشنبه 21 اسفندماه سال 1387 20:51
-
برای تو
چهارشنبه 21 اسفندماه سال 1387 16:01
اشکی که بی صداست پشتی که بی پناست حرفی که صادق است شرمی که آشناست دل را که عاشق است دارایی من است ارزانی شماست
-
جلب
چهارشنبه 21 اسفندماه سال 1387 11:08
-
چطور ممکن بود؟
چهارشنبه 21 اسفندماه سال 1387 11:06
این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است . شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آ ن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد . وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این...
-
درد
چهارشنبه 21 اسفندماه سال 1387 11:03
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه کس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است . قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام . یکی ذوق میکند که ترا بر روی...
-
چشم در راهم
چهارشنبه 21 اسفندماه سال 1387 10:58
من در این ظلمت شب خیره به دنبال توام من در این سردی غم گوش به آوای توام آتش عشق وجودم زتو سرخی دارد آسمان دل من تیره و من چشم به دیدار توام
-
نگفتنی
چهارشنبه 21 اسفندماه سال 1387 10:54
دوباره فصل به تو رسیدن دوباره دل بستن به تو دوباره یاس و اقاقى باز به عشق خیالى دوباره دیوانۀ تو گریۀ پشت دیوار دوباره خیس عشق باز اشک ستاره یه حرف نیمه کاره دوباره یه سبد پر از شقایق دویدن و ترسیدن به تو ای قلۀ نور دوباره با ترانه دوباره با ترانه من مرده ام... میبینی؟!
-
دوباره خواهم ساخت
چهارشنبه 21 اسفندماه سال 1387 10:51
پدر روزنامه مى خواند اما پسر کوچکش مدام مزاحم مى شد. حوصله پدر سر رفت و صفحه اى از روزنامه را که نقشه جهان را نمایش مى داد جدا کرد و قطعه قطعه نمود و به پسرش داد و گفت:« بیا کارى برایت دارم. یک نقشه دنیا به تو مى دهم، ببین مى توانى ﺁن را دقیقا همان طور که هست بچینی ؟» دوباره سراغ روزنامه اش رفت. مى دانست پسرش تمام روز...
-
سلامی دوباره
چهارشنبه 21 اسفندماه سال 1387 10:46
سلام من ابوالفضل هستم و 6 سال تو سیستم بلاگ اسکای وبلاگ نویسی مستمر کردم و بنا به دلایلی وبلاگ 6 سالمو حذفش کردم و این وبلاگ و نیتی جدید و آرزوهای بزرگ راه اندازی میکنم که البته اینکار به لطف یکی از بهترین بنده های خدا میکنم باشد تا راهی بیابم برای جبران همه خوبیهایش. چهارشنبه بیست و یکم بهمن ماه سال یکهزارو سیصد و...