به فرشته ام میگویم:« از اینجا تا آرزوهاى من چقدر راه است؟ من کى به ته رویاهایم میرسم؟ من از قضا و قدر واهمه دارم. من از تقدیر میترسم. از سرنوشتى که خدا برایم نوشته است. من فصل آینده را بلد نیستم. از صفحه هاى فردا بى خبرم. کاش قلم دست خودم بود، کاش خودم مى نوشتم...»
فرشته ام به قلم سوگند مى خورد و آن را به من مى دهد و مى گوید:« بنویس! هر چه را که مى خواهى بنویس که دعاهایت همان سرنوشت توست، تقدیر همان است که خودت پیشتر نوشته اى!!!»
AB